
سرم را روی چینهای با محبت ( بودنت ) می گذارم و صورت پر چین خاطرات را بارانی میکنم.
تو را طلب می کنم ای دورتر از یک آرزوی من ! من اینجا بس دلتنگم و پیشانی ام ساییده بر در های انتظار است و تو از اینجا به فاصله ی همه ی ( پیوستنها ) دوری !
دستانت را می بوسم و روی پهنه ی قالی جای پاهایت را با آب می دهم تا باور ( بودنت ) در تارهای این خانه رشد کند . روزی دستانی غریب از لمس عشق ، با دستهای تو آمیخته خواهد شد .
اسمت را روی کنده بزرگترین درخت ( صبر ) میکنم ، تا جای زخمهای ( با هم بودن هایمان را) برای همیشه در خاطره های بی ما بودن جاودان شود . |