من او را دوست داشتم اما او هرگز نمیدانست و زیر لب به من میخندید
به این ترنم زیبای عشق این عشق یه طرفه من او را دوست داشتم اما او هرگز نمیداند من به او عادت کرده بودم و غم و اندوه در من جایی نداشت اما من به او میاندیشم و حال من جا مانده ام در این دیار که هیچکس مرا درک نمیکند و مانده ام که چرا تنهایم میان سکوتی سرد
چگونه عاشقت باشم؟ وقتی تو را نمی بینم چشمانت را٬ میان این همه چشم گم کرده ام بر صورتت در ذهن٬ لبخندی می کشم از دور٬ ودست هایت را پر از مهربانی می کنم کاش تو را ببینم باز روزی که هنوز جوان باشم واین چنین شاداب نه آن چنان زشت که تورا بیازارم.